من انتظار چيزي را كه نيست، نمي كشم. در قلب تو علاقه مرده است ، و چيزي كه نيست در حال ارزش ندارد. هر چه هست تعلق به گذشته دارد و گذشته تا امروز جز مصيبت و مرگ چه در خود داشته است. كه اگر معجزه اي بلد بود، روزگارش به سر نمي رسيد.
دلتنگ ميشوم ، دلتنگ تمام تراسهاي رو به غروب خورشيد، با آسمان پر ستاره و زمين پر از گلدان. دلتنگ آلاچيق و سيگار و شراب. دلتنگ دست مهرباني كه دستهايم را در تاريكي ايوان گم ممي كرد. چشمهايي كه تكان هاي لبهام را مي پاييد .
دلتنگ تو هم ميشوم گاهي. اما تو مرده اي. وحالا جنازه اي كه با من حرف مي زند، نگاهش نه نوري دارد و نه عشقي. نمايش مضحكي كه مردگان وديوانگان بازي مي كنند.
از آن بهار خواب اما هنوز،...چارفصل خاطر من عبور مي كند...
نانا وارد ميشود.......
ما را در سایت نانا وارد ميشود.... دنبال میکنید
برچسب: هماغوشي, نویسنده: بازدید: 153 تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 6:36