رهایم کنید ؛ که من غریبم و غریب را کاروانسرا لایق است

خرید بک لینک

یه جایی تو خیال من یه اتاقی هست دنج و کوچیک و تاریک؛ در سکوت و آرامش محض ؛وسط اتاق یه تشک پهنه و روش یه زن و یک پسر بچه دراز کشیدن ؛ هر دو لباس مرتب سفید تنشونه انگار که برای یه مهمونی آماده شده باشن ؛ با چشمها و لبهای بسته و کبود؛ با گونه های رنگ پریده و صورت های بی حالت ؛ خالی از اندوه و لبخند؛شبیه مجسمه های سنگی .بی لرزش وتکان و حرکتی ؛قلب ؛ زحمتی به ریه ها نمی دهد تا اکسیژن ناچیز را تنفس کنند؛ تشنه نیستن؛ گرسنه نیستن ؛ وحشت زده و مبهوت نیستند ؛ تنها و آسیب دیده و غمگین نیستن؛ اما سنگین و نشئه وار؛انگار خسته بعد از یک بازی طولانی به خواب عمیقی رفته باشن ؛ پسرک اسب عروسکی اش را در آغوش گرفته، زن ؛ او را ؛ و مرگ هر دو را؛؛؛ گاهی که جراحت های کهنه سر باز می کنند؛ گاهی که تنهایی پا روی خرخره ام می گذارد؛ گاهی که خرده شیشه های بغض از گلویم پایین نمی رود؛ گاهی که ماهان از من چیزی می خواهد و من نمی فهمم و زجر می کشد و می گرید که قلبم می سوزد و جانم گر می گیرد و هستیم تاول می زند ؛ در اتاق را باز می کنم و خیره نگاهشان می کنم ؛ که آرام و باوقار در آغوش خنک امن وسیع بی نهایت مرگ ؛ آرمیده اند....بی حسرت و آرزویی برای از نو بردمیدن....تفاله های این بودن تلخ را تف کرده اند

“سلام ای غرابت تنهایی ؛ اتاق را به تو تسلیم می کنم؛ زیرا که ابرهای تیره همیشه ، پیغمبران آیه های تازه تطهیرند؛ودر شهادت یک شمع؛ راز منوریست که آنرا؛ آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند”

نانا وارد ميشود.......

ما را در سایت نانا وارد ميشود.... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 206 تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 18:31

صفحه بندی