جمعه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۶
پايم را كه ازين دايره بگذارم بيرون...
دستم رو بگير و ازين دايره بكش بيرون ، ، بگذار تماشايت كنم ، بگذار تصوير با شكوه تو را تصور كنم، بگذار تو را بشنوم كه عمريست توي حنجره ام گير كرده اي ،مثل آواز فراموش شده لهجه اي غريب ، از پشت پرده پلكهام بيا بيرون،مثل اشك، از دلم بيا بيرون مثل غربت و از سرم از خيالهام بيا بيرون ،مثل خودت ،شبيه خودت... سرت را كنار سرم بگذار ،شانه ات را كنار شانه ام و بباف موهام را ،تا شايد اين پريشاني از خاطر خاطره ام برود....دو نقطه فرضي روي اين دايره ،چند نقطه فرضي روي اين دايره مرا به سمت عطفي نا پيدا قلاب كرده اند، مرا به مركز عاطفه ات ببر، به ميانكال چشمات ،كه تا به انتها نرسم ،كه از رسيدن خسته ام.... خسته هستم ....كمك كن كنده شوم ازين سنگواره، از اين تجسم بي انعطاف بودن ،از ماندن و نرفتن....بگذار سفر كنم ازين روشنايي كسالت بار به شب تيره موهوم چشمات،
من در ساعت 4:55 | لینک
|
نانا وارد ميشود.......
ما را در سایت نانا وارد ميشود.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 187 تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 6:36