پانزده سال پيش اولين بار يه همچين روزي اومدم خونت. تاريك و گرفته بودي و نه اسفند گرم و آفتابي بود، مثل امروز، مثل اونروزاي من. نشستم پيشت ونگاهت كردم و نگام كردي. شاعر بودي و دلت دريا بود. شاعر بودم و عاشق تو بودم. جوان بودم دلم براي تو رفته بود. خوب بودي و خوب هستي هنوز در خاطره آنروزهام.پيچيده بود مهربانيت دور تمام قلبم تمام زندگيم. كه حرف بود . حرف قشنگ شاعرانه بود ي تو. من هر چي بايد مي گفتم اونروزها بهت گفتم و عاشقي كردم تمام. عاشق تمام وقتت بودم و جز فكر تو چيزي از سرم نمي گذشت و حالا جز تو پانزده سال تمام كسي از زندگيم نگذشته.
نه اسفند ٨٧ بيخبر بودم . بيخبر گنگ مات و مبهوت و عاشق. با رفيق نا رفيق بي معرفت حالات و با رفيق شاعر و عاشق اونروزهات امدم خانه ات. دل دل اون روز تا لحظه مرگ قلبم رو به تپش ميندازه.
من عاشقي كردم به سبك وسياق انچه كه عاشقي معني ميده.
اونروزها كي مي دونست امروز روزي نشستم و شالو كلاه كردم برم به جنگ اون پيچك سياهي كه دور مغزت رو گرفته، اي پيچك سياهي كه پانزده سال پيش دور تمام زندگيمو قلبمو گرفتي!
نانا وارد ميشود.......
ما را در سایت نانا وارد ميشود.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 152 تاريخ: چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 6:36